تبليغاتX
عاشقانه
چه بايد کرد



دیشب تا صبح کلنجار رفتم خیلی سعی  میکنم سر از کارهای خدا دربیارم اما نمیتونم. حکمته قسمته یا تنیبه نمیدونم . حتی دلیل تنبیه رو نمیفهمم . من سالها تنها افتخارم پایبندی به اصول اخلاقی بود. امروز کسانی ازم گوی سبقت رو ربودند که غرق در منجلاب بودند. نمیدونم یعنی این عدالته. واقعا" در عجبم. امروز من متهمم به خاطر پایبندی به اصول اخلاقی در دنیایی که اخلاق حرف آخرو میزنه. امروز من متهمم به خاطر باورهایم.ماندن جایز نیست باید رفت از دنیایی که باورهاش با باورهای تو یکی نیست. استوارترین کوهها هم یک روز متلاشی میشند. من همون کوه استواری بودم که متلاشی شد.

| +| نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 12:46 توسط خواب |


امید
کسی را که امیدوار است ناامید نکن شاید امید تنها دارایی او باشد.

                                                                                               (جکسون براون)


| +| نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 7:35 توسط خواب |


بهار در پاییز
پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی

| +| نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 19:30 توسط خواب |


من به تولدی دوباره ایمان دارم. من به بهاری در دل خزان می اندیشم . من بعد از سالها توانستم کتاب در آغوش نور را بخوانم من بعد از سالها در  آغاز دوره دیگری از زندگیم  شهامت اعتراف کردن یافتم . من میتوانم شروعی دوباره داشته باشم . مگر نه اینست که خداوند بخشنده است و مگر من جانشین خداوند در زمین نیستم پس من چرا خود را شایسته بخشش و رحمت ندانم. من خودم را با وجود تمامی اشتباهات گذشته به خاطر رضای خدا بخشیدم  و از خداوند خواهان لطف و مرحمتی زایدالوصفم لطفی که شامل حال توابین میشود. من هنوز به بهار ایمان دارم

| +| نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 19:2 توسط خواب |


خدای خوب

پیش از این ها فکر می کردم خدا                 خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها                              خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور                        بر سر تختی نشسته با غرور

هیچکس از جای او آگاه نیست                    هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود                      از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین                 خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود                              مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت                  مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا               از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این کار خداست                  پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است            هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند                تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند          کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند                   در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود                 خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا                        ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود            مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه                  مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود            مثل تکلیف ریاضی سخت بود

تا که یکشب دست در دست پدر            راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا                      خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست               گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند        گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد              با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین           خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست                فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است              مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد                 سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد                  صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد             مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد               با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت                  می شود شعری خیال انگیز گفت


تازه فهمیدم خدایم این خداست           این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر            از رگ گردن به من نزدیک تر….



| +| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 23:13 توسط خواب |


بعد از فراقتی به امیدی سر شار از ناامیدی دوباره می نویسم. من با قلبی پر از ایمان و پیمانی که با خدا بستم و ایمان دارم که خدای بی نظیر به قولش عمل می کنه زندگی می کنم  و به زمزمه های اطرافیانم که مرا دعوت به عقل می کنند در این مسیر پر از هوسهای رنگ رنگ گوش میدم. دنیای عجیبیست دنیای آدمهای پوچ و بی هویت. اینست دنیای ما . با وجود اینکه همه می دونند اشتباه کردند ولی دوست دارند ما هم اشتباهات اونها رو تکرا کنیم نمیدونم شاید منم دارم اشتباه می کنم نمیدونم کم کم به همه چی شک می کنم. فکر کنم وقتشه خدا به قولش عمل کنه من باهاش اتمام حجت کردم اون حق نداره منو تنها تو  دنیای پر از گرگهای درنده رها کنه. من بهش التماس می کنم این دفعه دیگه واقعا" مضطرم. باید یه خودی نشون بده باید قدرتشو به رخ همه بکشه به رخ محرم و نامحرم.

| +| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 12:11 توسط خواب |


بعد از مدتها دوباره می نویسم سکوت سرشار از ناگفته هاست اما کدام ناگفته ای است که یک بار گفته نشود سکوت رنگ تنهایی آدمهاست آنسانکه قربانی اشتباه آدم شدند و جایگاه واقعیشان را گم کردند و به این دنیا تبعید گشتند عجب تبعیدگاهی است این دنیا. در قبال فهمیدن محکوم به رنج کشیدنی.

| +| نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 7:27 توسط خواب |


ویکتور هوگو می گوید: اگر همه اون چیزهایی که تو سرمه بگم ۱۰ کتابه اما اگه اون چیزی که تو دلمه بگم ۲ کلمه است :دوست دارم

آری دوست داشتن تنها دلیل زندگی


| +| نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 12:58 توسط خواب |


آرزو

هر سال با کوله باری از آرزو و امید و دعا پای سفره هفت سین مینشستم قبلا" آرزوهامو یه جا یادداشت میکردم که یادم نره کلی ذوق و شوق داشتم اما امسال خیلی سعی کردم دعایی آرزویی در وجودم متولد بشه اما نشد راستشو بخواهید به بعضی از آرزوهام رسیدم و بعضیهارو هم برای همیشه دفن کردم این حس رو قبلا" هم تو زندگیم تجربه کردم میدونم تو این لحظه ها باید منتظر معجزه باشم .لحظه هایی تو زندگی هست که به آخر خط میرسی اگه مشیت خدا به زنده موندنت تعلق بگیره معجزه ظهور پیدا می کنه در غیر اینصورت میمیری در اون صورت بدا به حال ....

گر شد از جور شما خانه موری ویران

                                                  خانه خویش محال است که آباد کنید


| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 11:3 توسط خواب |


آزمودم مرگ من در زندگیست

                                         چون رهم زین زندگی یابندگیست

آوخ که دم از عقل زدم کرد پری رم

آه از من دیوانه که از عقل زدم دم

من با همه عالم رم و تنها به ویم رام

او رام همه عالم و تنها ز منم رم

                                                          شهریار


| +| نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 8:33 توسط خواب |


زبان بی زبانی
عشق يگانه پل ميان جهان نامرئي و جهان مرئي است .
يگانه زبان موثر براي ترجمه درس هايي است كه كيهان هر روز به آدميان مي آموزد

من برای سالها می نویسم

                سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند

                                                   افسوس که قصه مادربزرگ درست بود

                                                                                   همیشه یکی بود و یکی نبود ...

 


| +| نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 10:26 توسط خواب |


زندگی با افتخار
 چو کس با زبان دلم آشنا نیست

                                                                               چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

                                     چو یاری مرا نیست ، بهتر

                                                                              که از یاد یاران فراموش باشم

  ... وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ

           بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

                   و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم (دکتر علی شریعتی)


| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 9:45 توسط خواب |


دنیای بد

دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست

دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به

رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...

(دکتر علي شريعتي)


| +| نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 9:4 توسط خواب |


فناناپذیر
«اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم.... و از عشق بی‌بهره باشم طبل میان‌تهی و سنج پرهیاهویی بیش نیستیم، اگر از کرامت غیب‌دانی و پیش‌گویی بر خوردار باشم و همه اسرار جهان را دریابم و قلمرو دانش را تمام مسخر کنم و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که کوه‌ها را به رفتار آورم و از عشق بی‌بهره باشم، کسی نیستم. اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم و جسم خویش را به آتش بسپارم و از عشق بی‌بهره باشم مرا هیچ سود نخواهد بخشید.عشق بردبار و مهربان است عشق از حسد برکنار است عشق لاف خودستایی نمی‌زند عشق اطوار ناپسند ندارد عشق به اندک چیزی در خشم نمی‌آید و اندیشه شر نمی‌کند و از بی‌عدالتی خشنود نیست اما با حقیقت و راستی شاد و خرم است همه چیز را تحمل می‌کند همه چیز را باور می‌کند و به همه چیز امیدوار است و هیچگاه از پای نمی‌افتد اما پیشگوی‌ها همه شکست می‌خورند و زبان‌ها همه قطع می‌شوند و دانش‌ها در غبار زمان پنهان می‌شوند و دانش ما جزیی است و نبوت ما جزیی است و آنچه جزیی است روی در فنا دارد انچه می‌ماند ایمان و امید و عشق است و از این هر سه، عشق را برترین مقام است.» (پائولو کوئلیو)


| +| نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 11:57 توسط خواب |


احساس
احساسی که ما به هنگام عاشق شدن تجربه می کنیم، احتمالا نشان دهنده وضعیت روحی نرمال است. در عشق بودن به شخص نشان می دهد که چه باید باشد.(آنتوان چخوف)
نه یک دنیا هوش، و نه یک دنیا قدرت تخیل، هیچ یک به تنهایی، و نه حتی با یکدیگر، قادر به خلق نبوغ نیستند. عشق، عشق، عشق، این است روح نبوغ.(وافگانگ آمادئوس موتسارت )

| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 12:27 توسط خواب |