(جکسون براون)
پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور بر سر تختی نشسته با غرور
هیچکس از جای او آگاه نیست هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند تا شدی نزدیک ،دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود مثل تکلیف ریاضی سخت بود
تا که یکشب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
می توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان مثل علف ها حرف زد با زبان بی الفبا حرف زد
میتوان درباره هر چیز گفت می شود شعری خیال انگیز گفت
تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر….
آری دوست داشتن تنها دلیل زندگی
هر سال با کوله باری از آرزو و امید و دعا پای سفره هفت سین مینشستم قبلا" آرزوهامو یه جا یادداشت میکردم که یادم نره کلی ذوق و شوق داشتم اما امسال خیلی سعی کردم دعایی آرزویی در وجودم متولد بشه اما نشد راستشو بخواهید به بعضی از آرزوهام رسیدم و بعضیهارو هم برای همیشه دفن کردم این حس رو قبلا" هم تو زندگیم تجربه کردم میدونم تو این لحظه ها باید منتظر معجزه باشم .لحظه هایی تو زندگی هست که به آخر خط میرسی اگه مشیت خدا به زنده موندنت تعلق بگیره معجزه ظهور پیدا می کنه در غیر اینصورت میمیری در اون صورت بدا به حال ....
گر شد از جور شما خانه موری ویران
خانه خویش محال است که آباد کنید
چون رهم زین زندگی یابندگیست
آوخ که دم از عقل زدم کرد پری رم
آه از من دیوانه که از عقل زدم دم
من با همه عالم رم و تنها به ویم رام
او رام همه عالم و تنها ز منم رم
شهریار
من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
همیشه یکی بود و یکی نبود ...
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
... وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم (دکتر علی شریعتی)
دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست
دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به
رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...
(دکتر علي شريعتي)
نه یک دنیا هوش، و نه یک دنیا قدرت تخیل، هیچ یک به تنهایی، و نه حتی با یکدیگر، قادر به خلق نبوغ نیستند. عشق، عشق، عشق، این است روح نبوغ.(وافگانگ آمادئوس موتسارت )


