کسی چه میداند؟ شاید آن بالا بالاها، درست در همسایگی ِ آسمان و ابر و سکوت ِ شبانه یک نفر هست که مرا دوست دارد... شاید اویی که از فانوس ِ چشمهایش مهربانی میتابد، دستهای بیمنتش را نردبان ِ هزار پلهی نیاز و نوازش ِ من کند تا بالا روم از بیچراغی این دنیا و بگریزم از تنهایی و تاریکی ِ پاییزی که همیشهی ایام رج به رج ِ خوابهای مرا خیس میکند از گریههای شبانه... کسی چه میداند؟ هان...؟
در کودکی:
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترهایمان از کاه بود
تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی پیراهنش را می درید کاش میشد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم
باید تخیل کنیم که در مـِه راه میرویم؛ در مـِهی بسیار فشرده و سپید؛ تمام عمر در مـِه... در یک مـِهنوردی ِ طولانی هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم، آن چیز از کنار ما رد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت... و باز مـِه سپید ِ فشردهی مسلط... مـِه اگر آنطور که من تخیل میکنم باشد، دیگر از نگاههای چرکین، قلبهای کدر و رفتارهایی که آنها را رذیلانه مینامیم گلهمند نخواهیم شد... برای نفَسی آسوده زیستن، چارهای نیست جز مـِهی فشرده را گـِرداگـِرد خویش اِنگار کردن؛ مـِهی که در درون آن هر چیز ِ غمانگیز محو و کمرنگ شود. تو از من میخواهی که شادمانه و پُر زندگی کنم، نه؟ برای شادمانه و پُر زیستن در عصر ِ بیاعتقادی ِ روح، در مـِه زیستن ضرورت است... (از کتاب یک عاشقانهی آرام - نوشتهی نادر ابراهیمی)
چترهایت مال خودت
امشب میخواهم خیس شوم
پاک شوم
تا شاید محو شوم
خدایا منو ببخش به حق این ماه عزیزت من بنده ای ضعیف و ناتوانم تو حرفهای مرا می دانی تمامی زندگیم در دست توست اگر ادامه آن بی ثمری است مرا به بهشت بازگردان قبل از آنکه شیطان روحم را نابود کند.
من و ما گم شده ایم ،خسته از هم شده ایم ، بنده خاک، خاک ناپاک ، خالی از معنای آدم شده ایم!
اي مهربانتر از من با من ! در دستهاي تو آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟ كز من دريغ كردي٬ تنها تويي مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب مثل زلال قطره بباران صبحدم ٬ مثل نسيم سرد سحر مثل سحر آب آواز مهرباني تو با من در كوچه باغهاي محبت مثل شكوفه هاي سپيد سيب ايثار سادگي است٬ افسوس آيا چه كس تو را از مهربان شدن با من مايوس مي كند؟
ای خدای دقیقه نود به همه گنهکاران کمک کن!
خواستم شعر بنویسم ولی در محضر شاعران که شعر نمی نویسند :
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
هر كس كه چشمش در راه ما گریان شود، بخاطر خونى كه از ما ریخته شده است ،یا حقى كه از ما گرفته اند، یا آبرویى كه از ما یا یكى از شیعیان ما برده و هتك حرمت كرده اند،خداى متعال به همین سبب ، او را در بهشت جاودان ، براى ابد جاى مى دهد.
حسین مظلوم بود چه در زمانه خود و چه در عصر ما. حسین نیازی به گریه ما نداشته و ندارد
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
در نومیدی بسی امید است فرمان تو بردم و امید آوردم
میدونید پذیرفتن خواست خداوند خیلی سخت و گاهی ناممکنه : خداوند صابرین را دوست دارد
صابرین در طول تاریخ تحقیر شدند مورد آزار و اذیت قرار گرفتند اما تقدیس شدند. خداوند قاضی عادلی است و ظلم تنها چیزیست که در دنیا قصاص میشه. اما من هنوز امیدوارم و اگر سیل و طوفان و گردباد قصد نابودیم را کنند بهار را باور دارم. چراکه به عدالت الهی و عشق ایمان دارم. عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه آرزوها برد به امکان یک پرنده شدن ! اینک پرنده ام در کتاب لغت هیچ پرنده ای غیر ممکن وجود ندارد.
چه خوش باشد که بعد از انتظاری به امیدی رسد امیدواری


